..:: خلسه ::..

 

ماده بی حسی دندانپزشکها اسمش هست لیدوکائین. برای شرایط جسمی من جا داره تا ۶ عدد در یک روز بهم تزریق بشه. دندون شماره ی ٧ کرسی فک پایین من نیاز به اندو داشت. دندون عقل درست بغلش هم باید جراحی میشد و خارج میشد چون نصفش از لثه بیرون بود. من یک هفته میرفتم و تکنیکهای بی حسی جواب نمیداد. تا بالاخره تکنیکهای مکمل رو قرار شد امتحان کنه که تزریق پی دی ال و تزریق درون پالپ هست که میگفت دردناکه. کل این یه هفته رو داشتم به این فکر میکردم که قدیمیها چی میکشیدن موقع درد دندون و بدون بی حسی چی جوری دندونشون رو میکشیدن و اینا. نشونه ی اینکه نیمی از فک پایین بی حس شده هم اینه که لب پایین کلا بی حس میشه. مال من نشد. تزریق پی دی ال اگر بگیره دیگه لب بی حس نمیشه ولی دو تا از بغل میزنه به استخوان دندون تا یه کمی ماده ی بی حسی برسه به ریشه ی دندون. باید لیدوکایین برسه به عصب درون ریشه. برای روت کانال تراپی دندون ٧ دیدین که ازین سوزنها میکنن توی دندون و توی کانالها تا عصب رو در بیارن؟ ازونا کرد توش برق از سه فازم پرید، تازه معلوم شد که سر نشده و بدون بی حسی باید عصب کشی بشه. این فایل رو میکرد توی کانالها و میاورد بیرون و منم اون زیر خاندانم رو یاد میکردم. توی همون روز منو انداخت تو مایه های خیلی کارت درسته و باید جراحی دندون عقل هم حتما انجام بشه که منم خر شدم گفتم اونم همین الان انجام بده. در صورتیکه تقریبا بعد از عصب کشی داشتم بیهوش میشدم. لثه بی حس بود ولی وقتی کار رسیده بود به اون دیلم و انبرش پاهام رو عین قاطر که دارن اخته ش میکنن میکشدم رو زمین. کل صورتم و پیرهنم خونی شده بود. جراح عمومی دندون میتونه این کارها رو انجام بده ولی از من به شما نصیحت این جور کارها رو بدید متخصص دندونپزشک بکنه براتون. البته اکثر آدمها فک پایینشون خیلی سخت بیحس میشه ولی مال من اصلا نشد. وقتی ریشه کنده میشه اعصاب هم قطع میشن و درد یهو از بین میره. اینایی که تعریف کردم روی هم سه ساعت طول کشید. یعنی الان گناهام پاک شده یا باید نیت میکردم ؟!

+ چرا ; ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

من دندونم درد میکنه شدیدا! این همه مسواک میزنم هر شب! آخه چرا؟ به خاطر نخ دندونه؟ من مرتب یه زمانی هم عادت کرده بودم نخ میکشیدم ولی اصولش رو بلد نیستم نزدیک بود یه دندونم رو بکنم.

وقتی دنمدون درد میگیره آدم باید حواسش رو پرت کنه یه جای دیگه! من هم روانی دخالت کردن و فضولی کردن توی کار دیگرانم! به من بگید چه رازهایی توی زندگیتون دارید! خجالت نکشید! کامنت خصوصی بذارید! اصلا کامنت میذارید که حالا خصوصی یا عمومی باشه؟ الان یه چیزی براتون تعریف کنم ببینید از بچگی من چقدر عوضی بودم. اوه! اوه! نمیشه خیلی حرکت ضایعی بوده! مجبورم حتی اینجا هم خودم رو سانسور کنم! ولی اینی که دارم خودم رو سانسور میکنم رو از اینجا سانسور نمیکنم تا شاید دفعه ی بعد خودم رو سانسور نکردم! اما آدم توی بچگی هم میتونه یه رذل پست فطرت باشه ها! به این مسئله فکر نکرده بودم! چقدر بهش سخت گذشته بود! تازه اون موقع بچه بودیم الان که نیستیم.

+ چرا ; ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

همین الان اومده بودم یه چیزی در مورد سختیهای زندگی و اینکه خیلی دوره زمونه ی بدیه بنویسم، دقت کردم دیدم از همون افتتاح وبلاگ کلا نوشتارها اختصاص داشته به چس ناله کردن. بعدش تصمیم گرفتم یه مطلب پرانرژی بنویسم تو مایه های بخند تا دنیا بهت بخنده و روزی ۵ دقیقه خندیدن مساویست با هفته ای ٣۵ دقیقه خندیدن. بعد دیدم یهو بیام یه شعر سهرابی فروغ مروغی چیزی بنویسم یهو خوانندگان وبلاگم هم افزایش پیدا کنه دیگه. حالا خیلی هم تابلو نمیشه که. من رو همونجوری با موهای فر و سیبیل تصور نکنید دیگه. پرواز را هم به خاطر بسپار کپی اوغلی. بذارید اینم بگم سر گلوم مونده بود. امروز دو تا سوپر داف اومدن از جلوی من رد شدن. من لب جدول نشسته بودم داشتم آفتاب میگرفتم. یهو هر دوشون برگشتن اونوری واستادن شروع کردن خندیدن. من یه خورده دور و برم رو نگاه کردم دیدم یه پیرمرده شلوار کردیش رو تا زانو کشیده پایین داره قضای حاجت میکنه تو خیابون. بعدا فکر کردم خیلی پیرمرد موفقی بوده که به این سرعت تونسته بهشون نشون بده. این اتفاق باعث شد حس خوبی پیدا کنم. بعد یه پیرمرد ترک بیلمز حرفه ای اومد، باهاش همصحبت شدم. اصلا نمیدونه آدم اینا کی ازت داره خوششون میاد، کی بدشون میاد. یه دفعه قاتی کرد واسه م شروع کرد از زحمات چندین ساله ش حرف زد که پول حروم نخورده و مجبور نیست به حرف من گوش کنه. نیم ساعت بعدش رو من تلاش میکردم یه جوری محترمانه بیرونش کنم. بعد این اتفاق باعث شد که من اعتماد به نفسم رو از دست بدم و فکر کنم که اصلا حرفه ای نیستم چون خر کردن پیرمردهای ترک نباید کار خاصی داشته باشه. به فاصله ی ١ ساعت بعد یکی از اساتید دانشکده برق شریف خورد به تورم. یک مظلوم نمایی کردم و فن و فنونی بهش زدم که دوباره از خودم خوشم اومد. سریع پیش خودم حساب کردم چون این استاده پس از ترکه باهوشتره و من چون استاد رو زدم زمین از ترکه باهوشترم و چون ترکه منو ضایع کرده بود از استاد باهوشتره. دقت کردید که استاد اینجا از همه کودن تر هست. این اتفاق هم باعث شد که شب با یه حالتی برگردم خونه که شکست مقدمه ای شده بود برای پیروزی. ترکها موفقند. ترکها پولدارند. منطق ترکی همیشه جواب میده. یارو رید به تمام توان و تجربه ی من و من چون هی در لحظه ی آخر فکر میکردم اگر بهش احترام بذارم یه چیزی از توش در میاد بهش هیچی نمیگفتم. اینی که موفق نمیشدم خرش کنم فشارش بیشتر بود تا اون حرف مفت بارم میکرد و من جوابش رو نمیدادم. آخه آدم از ترکا به دل نمیگیره. یه صحنه یکی ده متر اونورترش عطسه کرد، این یهو حرفش رو قطع کرد، شروع کرد صلوات فرستادن. در روزهای آینده مامانشو میارم جلوی چشمش. من اون رو یه رول اسکناس میبینم که نشسته بود جلوم. به ترکه میگن قهوه میل داری؟ میزنه زیر گریه! میگن ببخشید چی شد؟ چرا گریه میکنید؟ میگه گفتی قهوه یاد مادر خدا بیامرزم افتادم.

+ چرا ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()